پارسا جان

خاطرات پسرم از اول تا . . .

پارسا جان خبر داد که تو راهه

1394/2/25 23:17
نویسنده : کامران
522 بازدید
اشتراک گذاری

اواسط فروردین سال 1390 بود که متوجه شدیم که خدا به ما یه عیدی داده .

با همسرم به دکتر مراجعه کردیم و بعداز آزمایش و سونوگرافی دیدم که پارسا جان 12 هفته ای بود زندگی خودش رو شروع کرده بود و هر روز بزرگ و بزرگتر می شد.

اوضاع فرق کرده بود و من و خانمم وارد یک مرحله دیگه ای از زندگیمون شده بودیم. احساس مسئولیت بیشتری نسبت به هم و بچمون داشتیم.

از یک طرف خوشحالی و از یک طرف دلهره .

پارسا یک مقدار که بزرگتر شد ، به صداها و حرکت های ما کاملا عکس العمل نشون می داد و از وجود من و خانمم کنار هم احساس خوشحالی می کرد و با لگد زدن خوشحالی خودش را ابراز می کرد.

وقتی خانمم غذا می خورد ، مخصوصا کباب ، دیگه نمی شد نگهش داشت خودش رو میزد به این ور و اونور انگار که از قهطی اومده شیطون بلا ، البته شیرینی و شکلات هم بی تاثیر نبود.

البته حالا هم که سه سالشه کباب رو دوست داره و بیشتر از همه غذا ها بهش اهمیت میده.

به صداهای بچه ها هم حساس بود و وقتی خانمم از پارک یا شهربازی رد می شد به صدای بچه ها عکس العمل نشون میداد.

هر روز و ساعت تحت نظر داشتیم و هر موقعی که حرکت نمی کرد می ترسیدیم و سراغ غذا و شکلات می رفتیم تا به ما عکس العمل نشون بده.

تو خواب و بیداری رویا می دیدیم و هی میخواستیم قیافشو تجسم کنیم ، می خواستیم بدونیم چه شکلیه یا شبیه مامانشه یا باباش.

آروم آروم بیشتر احساسش می کردیم و بهش وابسطه تر می شدیم و می خواستیم تا زودتر به دنیا بیاد و فقط و فقط بغلش بگیریم و بوسش کنیم که ناگهان اتفاق دیگه ای ما را شوکه کرد.

پارسا جان 4 ماهه یا 18 هفته ای بود ، که رفته بودیم سونوگرافی ، دیدیم دو قلوی دیگه ای با کیسه جدا بغل پارسا ، جا خوش کرده بود.

بهتره که بقیشو تو مطلب دیگه ای بنویسم تا پارساجانم بزرگ شد و این مطالب رو خوند ، حوصلش سر نره  خندونک

پسندها (2)
نظرات (0) ارسال نظر
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پارسا جان می باشد