پارسا جان

خاطرات پسرم از اول تا . . .

آبله مرغان پارسا جان

آبله مرغان پارسا جان پارسا جان بالاخره آبله مرغان گرفت و 10 روزی بود که ما را نگران کرده بود . به سلامتی پارساجان این مرحله از بیماری خودش را رد کرد و نشان داد که خیلی قوی هست. مقداری تب و بی حالی به سراغش می آمد ولی ما مراقب بودیم که تبش بالا نرود و یا بی اشتهایی نکند و از لحاظ بدنی ناتوان نشود.     ...
29 تير 1394

پارساجان و دوقلو بودنشان

پارسا جانم 4 ماهه یا 18 هفته ای بود ، که رفته بودیم سونوگرافی ، دیدیم دو قلوی دیگه ای با کیسه جدا بغل پارسا جا خوش کرده بود. پارسا 36 میلی متر بود و رفیقش 22 میلی متر  آقای دکتر گفت احتمالا تو سونوگرافی قبلی این کوچولو پشت پارسا قایم شده بود و ما ندیدیمش. صدای قلب دیگه ای به زندگی ما اضافه شد و هر لحظه که صدای قلب این دو فسقلی رو با دستگاه گوش میکردیم دنیامون عوض می شد. مسئولیتمون دو برابر شد و برای خود من سه برابر ، البته خودم را حساب نکردم  حالا باید بیشتر مراقب می بودیم تا فسقلی ها آسیبی بهشون نرسه ، گرسنه نمونن و تغذیه خانمم کامل باشه و کم نیاره. نمی خام اون زمان ها دیگه برگرده و برام تکرار شه ، بهم حق بدید...
25 ارديبهشت 1394

پارسا جان خبر داد که تو راهه

اواسط فروردین سال 1390 بود که متوجه شدیم که خدا به ما یه عیدی داده . با همسرم به دکتر مراجعه کردیم و بعداز آزمایش و سونوگرافی دیدم که پارسا جان 12 هفته ای بود زندگی خودش رو شروع کرده بود و هر روز بزرگ و بزرگتر می شد. اوضاع فرق کرده بود و من و خانمم وارد یک مرحله دیگه ای از زندگیمون شده بودیم. احساس مسئولیت بیشتری نسبت به هم و بچمون داشتیم. از یک طرف خوشحالی و از یک طرف دلهره . پارسا یک مقدار که بزرگتر شد ، به صداها و حرکت های ما کاملا عکس العمل نشون می داد و از وجود من و خانمم کنار هم احساس خوشحالی می کرد و با لگد زدن خوشحالی خودش را ابراز می کرد. وقتی خانمم غذا می خورد ، مخصوصا کباب ، دیگه نمی شد نگهش داشت خودش رو میزد به...
25 ارديبهشت 1394
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به پارسا جان می باشد